احمد نورانی

وکیل مدافع

۲۷ دی ۱۴۰۱

سرای پر غزل

معجزه  من  توی  تو
در سحر گاه می دیدم تو را
تنها و غمگین  کنار رودی
در گریبان خود همچو قوی
نشسته با خود
خسته از خود
سوخته در خود
سرنوشت نوشته بود
آمدنم را
حیرانی پر از آگاهی
شیدایی پر از ناآرامی
میگشتم از ازل
سوی آهوی پُر غزل
چشمانی چون خلیج
گشته کم سو زین جلید
لبانی چون مرجان
کبود و دوخته
چهره ی چون ماه
سوخته و خسته
می گشتم هنوز
می نوشتم هر روز
از این سرایی که نبود
در این سرمای کبود
لیک در آن روز
معجزه من شد پیدا
ان فریاد بی صدا
آغوشی به اندازه یک قرن
معجزه ای بنام یک زن
آری میدانم
خوب میدانم
خاطره خواهی بود
خاطره ایی دور و نزدیک
لیک  هراسی نیست
در این سرای بی کسی
در خیالم  بودی از ازل
ای سرای پر غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *