دانه با خود در خاک گُلدان می پرسد
چرا در خاک این زندان رویده ام
جای من در باغ و جنگل است
عبث بودن آیا در این مکان تنگ لازم است
در جوابش چه بگویم به او
میوه را خوردم و دانه هایش
در دستانم مانده بود
ما را می شناسی دیگر
انسان های خسته را
انگشتان بی ثمر
خدایان نشسته را
تو را در گوشه تاریک گُلدان دم پنجره
در انتظار اتاق کارم
بی توجه پَرت کردم
راستش را بگویم
ریشه زدنت را باورم نداشتم
اما سخن گفتنت
زمزمه با من نوشتنت
یقین دارم انگور نمیشوی
اما در این گِلدان خانه ام
با تو مست رسیدنم