احمد نورانی

۲ بهمن ۱۴۰۱

ای مریم

روزگارم سرد است
همان زمستانِ بی صبری
چگونه امید را رسوا کرد؟
ای جنگلِ بی برگ
ای همچو آسمانِ بی رنگ
روزگارم سرد است
همچو سوزِ موج های سرد
در عصرِ یخبدانِ پادشاهی مَرد
انان قهرمانان این جنگل اند
خون و جنگ
عشق وجنون
پادشاهی مردان همچو شراب است
هر خفته در گویِ قدرت
محکوم به خواب است
خواب می بینم گاهی دراین شبهای دور
می آیم به سوی باغِ خُشکیده در راه
سیاهی دران باغ بیداد می کند
تنهایی در این زندان دیدار می کند
زمستانم سرد است
سرد!!!!!
آهی می کشد همچو مسیحایی بی دین
همچو انسانی ویران در زمین
سوخت بالهای بهشتیش
از سوز این شهر سوزان
روزگارم سرد است
مانند ان یخ در بهشتِ تابستان
اری گرما می آید به هوش
آن بنت عمرانم آرزوست
خرمایی از آن درخت مرده
طفلی می آید به حرف
زنی، سکوت فریاد می زند
قرنی، بیدار اعلام می کن

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *