احمد نورانی

وکیل مدافع

۱۳ دی ۱۴۰۱

خواب‌اند وکیلان

در یک روز سرد زمستانی که باد با زوزه های ملایم و مستمر خود همراه با مه غلیظ یا شاید هم دود مرموزی اسمان شهر را با آغوش ترسناکش، پر از معمّا و سوال برانگیز کرده بود،من و بردار وکیلم ،جهت انجام کارهای اداری مربوط به بازنشتگی خود به کانون وکلا همراه یکی از دوستان که به شغل شریف قضاوت مشغول بوده، مراجعت کردیم. عجیب بود هیچ پَرِ پرنده ایی در کانون ما پَر نمی زد. من با حالت تعجب رو به ان دو گفتم: مگر امروز تعطیل رسمی است؟!

آنها با خنده ی بلند و معنا داری جواب سوالم را بدون هیچ سخن و کلمه ایی دادند و از رفتار انها تعجب در چشمانم دو چندان شد.
وارد آسانسور که شدیم برادرم دکمه طبقه ۲۵- را فشار داد. دوباره ان دو همراه با تبسم عریض و طویلی، نگاهی به منِ هاج و واج مانده انداختند. من هم یاد داستان خضر و موسی افتادم و از ترس طرد شدنم ،هیچ چیز دیگری نپرسیدم. شاید واقعا سکوت مادر فریادها باشد حتی اگر ندانیم به کجا خواهیم رفت.
وقتی اسانسور از حرکت ایستاد در به ارامی باز شد. صحنه ی با شکوهی جلوی چشمان متحیر من نمایان شد؛ یک بازار مخفی شیک و پیک!!!
قبل از انکه سوال مناسب را در ذهن مشوش خود طراحی کنم ، برادرم که چند سالی از من بزرگ تر بود و با دوست قاضی صمیمیش پارسال همزمان باهم بازنشسته شده بودند، هر دو با حالتی نجیبانه گفتند : این بازار مخفی وکلا می باشد. خیالت راحت باشد جای نگرانی نیست جناب مستشار!
بازار مخفی وکلا؟! من که با ۴۰ و اندی سال سابقه وکالت چرا چیزی از این بازار تا حالا نشنیده بودم؟؟ کلا من همیشه ادم شوت و از همه جا بی خبری بودم و به اسرار و امور غیبی و غیر عادی علاقه ایی نداشتم. اما بین خودمان باشد بازار مخفی وکلا خبر تکان دهنده ایی بود.

به هر حال بازار مخفی یا بهتر بگویم بازار اختصاصی وکلا شبیه به بورس چیز های لوکس و لاکچری بود آن هم با برند های معروف جهانی. وقتی که کم کم چشمان بُهت زده من به نور واقعیت عادت کرد با نگاهی کلی همه را در حال کپ زدن ، بازدید و خرید کت و شلوارهای شیک مجلسی با مارک های چون هاکوپیان و یا کفش و کیف های زیبای چرمی بوفالوی قرمز و سیاه و یا کمربندهای خوش فرم ساخته شده از پوست شتر مرغ افریقایی و یا ساعت های مچی خیره کننده و خود نویس های نقره کوب و عطرهای لالیک، پاکو رابان و تام فورد و کروات های حریر کشمیر و صدها چیز لاکچری دیگر که همیشه یکی از تفریحات مورد علاقه من خریدن این چیزهای به ظاهر ضروری بود.

البته تک مغازه ایی بود که بطری های شیشه ایی خالی و چند جلد کتاب از ویترین مغازه نمایان بود.لیکن هیچ یک از حضار موجود در این بازار به این مغازه توجهی نمی کرد. متصدی مغازه هم دخترک جوان لاغری با چهره ایی غمگین و شکسته با دستان ظریف که بر چانه خود زده بود. نمی دانم چرا این دختر جوان من را به یاد دخترک کبریت فروش انداخت.!!! اراده کردم وارد مغازه او شوم لیکن به خود گفتم هم رنگ جماعت باید بود و شاید وارد شدن در این نوع از مغازه ها خلاف عرف و شان بازار وکالت باشد!!! به هر حال می خواستم بدون جلب توجه کسی چرخی در این بازار شگرف بزرگ زده باشم. دو نفر همراه من انگار غیب شده بودند و هر چه نگاه می کردم نمی توانستم انها را پیدا کنم. می دانستم شاید در این هوای سرد در یک جای مشغول قهوه خوردن و سیگار کشیدن بودند.به هر حال هنگام چرخ زدن، نگاهم به پیراهن آبی روشنی افتاد که بسیار خوش دوخت و خوش رنگ بود. فروشنده تا نگاه های مرا دید ان را برای من اماده کرد.عجیب بود فروشنده ها مثل روانشناسان انسان را از چشمانشان می خوانند.پیراهن انگار برای من دوخته شده و تا حالا همچین پیراهنی را راغب نبودم . در همین حین فروشنده گفت : دقیقا همین پیراهنی که انتخاب کردید پیش پای شما رئیس کانون نیز بر تن کرده بود.من هم در اینه خود را با این پیراهن وارسی می کردم و انگار خودم را شبیه به رئیس دیدم !! اما با شنیدن این سخن فروشنده انگار این پیراهن دل مرا زد و زود از تن بر کَندم.
عجیب بود دفعهََ واحده همه چیز دل مرا زد. چیزهای که قبلا برایم باارزش بود و در این مکان عرضه میشد هم اکنون بی خود و اضافی می نمود.
و به یاد گفته سقراط وقتی که در بازار آتن چرخی می زد رسیدم:( چقدر چیزهای که من به انها هیچ احتیاجی ندارم بسیارند)
همچنان قدم های بی مقصد خود را در این بازار می شمردم اما خیال چهره محزون دخترک کبریت فروش این بازار و نیز بطری های خالی مغازه اش رهایم نمی کرد. مصمم شدم وارد مغازه او شوم. اما قبل از ان هوس سیگاری کردم. یادم بود یک نخ از پاکت قرمز مارلبرو مانده بود. دست در جیب انداختم ولی نبود.بی خیال سیگار شدم شاید هم برای همیشه سیگار را کنار بگذارم. امروز انگار ان انقلاب درونی که در کتاب ها نوشته شده بود مانند سیل ویرانگر یا ابشاری خروشان با سرعت و قدرت مرا در خود در نوردیده بود!!!
وارد مغازه شدم. هیچ عکس العملی نشان نداد. دست های ظریف و شفافش هنوز زیر چانه می درخشید. انگار در قابی نامرئی یخ زده بود. با دقت محتوای مغازه را وارسی کردم.بطری های شیشه ایی خالی ، کتاب های رمان که از بین این کتاب ها چند کتاب توجهم را جلب کرد. دخترک بدون اینکه چیزی بگوید رمان سقوط آلبرت کامو ، رمان زنان پیروز اثر لائتیسیا کولومبانی و رمان رستاخیز تولستوی را جلوی رویم گذاشت وبه ارامی گفت: موضوع داستان این رمان ها مربوط به حرفه شماست.
نمی دانم چرا ضربان قلبم را می شنیدم که داشت با ریتم منظمی بالا می رفت.
به او گفتم:هنوز کتاب های ناتمام زیادی دارم که نخوانده ام.
داستان این بطری ها چیست؟
این بطری ها برای آرزوهای محال و براورده نشده هستند. ارزوها را درون آن گفته و به رودخانه یا دریا انداخته می شود تابرای همیشه از یاد بروند.
ارزوهای محال از دست رفته!!
از میان کتاب ها و بطری ها یک بسته خودکار آبی توجهم را جلب کرد و اشتیاقِ سبزِ عجیبی در روانم جوانه زد که همه خودکارها را از دخترک بخرم.
مایلم فقط این بسته کامل خودکار ها را از شما بخرم.
دخترک با نگاهی دَرهَم مرا به رگبار چشمان محزونش دوخت.
بی مقدمه دستگاه کارت خوانش را برداشتم و مبلغ قابل توجهی در مقابل آن خودکار ها پرداخت کردم و با عجله از انجا خارج شدم. ضربان قلبم بیشتر و نامنظم تر شده بود احساس خفه شدن در اب مرا فرا گرفته بود و دوست داشتم هر چه سریع تر از این مکان خارج شوم .نزدیک در اسانسور که رسیدم ناگهان صدای بلند و گوش نوازی مرا مخاطب خود قرار داد که همه اهل بازار را متوجه من کرد:
این بطری را از من هدیه بگیر و بجای اینکه ارزوهای بر باد رفته خود را در ان بگوی انها را با این خودکارها در کاغذی بنویس و در بطری بگذار و در اب رها کن.
در این لحظه بی اراده چشمانم بسته شد و بلند فریاد زدم: خواب اند وکیلان. انگار همه چیز و همه کس مانند یک سکوت محض ناپدید شد و خود را در یک سیاه چاله در حال سقوط حس کردم و هنگامی که دوباره چشمان خود را می گُشودم: سقف اتاقم را دیدم و خود را درتختخواب گرم و نرمم، و ساعت مچی کنار کیف چرمی قرمزم ، وقت ساعت ۹و ۲۵ دقیقه صبح را نشان می داد و وقت جلسه رسیدگی ساعت ۹ دادگاه از دست رفته و من نیز در خواب خود فرو رفته بودم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *