احمد نورانی

۲۴ خرداد ۱۴۰۲

آدمی…

در میان گِل و لای دریاها
از میان موج های خسته و رها
ناگهان خیزشی شد پدید
بی دلیل لرزشی شد هویدا
بی هدف از آن عالم ذَرِ ناپیدا
خود را جنباند همچو ماهی
خلقتی بی مانند آمد زین هوا
گشت خرامانِ کوه ها و دره ها
کوه و دره را باهم درید
جنگل و دشت ها سوزانید
گندم و خانه اش کرد
پول و مرزها افرید
گاهی فرشته می نمود
گاهی دیو صفت
تهی بود از حس وجود
پُر ز احساسی که نبود
همه قصه هایش داشت آغازی
همه رنج هایش نبود پایانی
خود را تبعید شده می خواند
خود را گمشده این خاک می دید
آواز گیسوان را گناه می شنید
بیرون خویش حقیقت را جسته بود
از دریای خود جدا مانده بود
از خلقت خود نوشته ها نوشته بود
شیفته نام و رخش گشته بود
خود را واپسین حلقه هستی پنداشت
اولین قُله فتح
اخرین قلعه عشق
کیهان را با دو پایش تسخیر کرد
انسان را با دو دستانش زنجیر کرد
تنها خود را دیده بود
از انعکاس اش در اینه بیرون نبود
اسیر تصویر خود در خویشتن بود
مسیحای دین خود گشته بود
صلیب کین خود را آویخت به مرگ
خلقت را به کام خویش جرعه زد
حکومت را به نام خویش قبضه کرد
طبیعت را اسیر خود نمود
نام ها افرید
جنگ ها خرید
جز دو پایش
از ادمیت چیزی نداشت
عقل هشیارش خریداری نداشت
عقل دیوانگانش الگوی برتر
اخرین اندیشه هایش اختراع هر خطر
راهی رو به دیروزش نداشت
فکری رو به سوی فردایش نبود
خویش را باور نداشت
هنوز منجی خود را انتظار می کشید
هنوز خشک و تر را باهم به اتش می کشید
این کدام سلول شومی بود؟
این کدام حلول بی روحی بود؟
کس نداند جوابی بی چون و چرا
کس ندارد سودای بی غش و ادعا
از آمدنش سودی نبود مور و جهان را
شاید با رفتنش راحت کند زمین و آسمان را

مشاوره آنلاین و رایگان موسسه حقوقی نوران وکیل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *