حسی در خود شکُفتن
چو غنچه ای در گُلی مردن
عطرش در مهد فنا شدن
از چیده شدن در دست عاشق
از خشک شدن در کتاب معشوق
از شعر شدن در خیال شاعر
در مهد از آنها شود فارغ فارغ…
فراموشی
در پیچ و خم دشت ها فراموشی اسب سفیدی است که می تازد بر سینه روزها فراموشی میتواند دریا باشد بی خاطره و بی رنگ