در پیچ و خم دشت ها
فراموشی اسب سفیدی است
که می تازد بر سینه روزها
فراموشی میتواند دریا باشد
بی خاطره و بی رنگ
بی پایان و بی جنگ
فراموشی صدای سکوتی پُر هیاهوست
از پی اندیشیدن ژرف ، بر فراز کوه ها
فراموشی لغزیدن درون دره تاریکی ست
در لحظه سهمگین امیدوار بودن
فراموشی شادی سرابی ست
در کویر از یاد بُردن انسان ها
فراموشی گذر به لحظه جمع
درون انزوای روح و جسم با یکدیگر
فراموشی مرهم زخم ها نیست
فراموشی فرار به دور دست ها نیست
فراموشی آغاز تولد میوه از مرگِ شکوفه هاست
پایان دوری عاشق از گُل عشق
فراموشی، آرامشِ نوزادی در آغوش مادر است
برای آب می نویسم
هچو فراموشی زلال است
فراموشی
در پیچ و خم دشت ها فراموشی اسب سفیدی است که می تازد بر سینه روزها فراموشی میتواند دریا باشد بی خاطره و بی رنگ