احمد نورانی

۵ مرداد ۱۴۰۲

پرسه در ظهر…

ظهر هنگام
در گرمترین نقطه این هستی
به وقت افتاب عمودی
چمدان هجرت را
دم  ایستگاه قطار
کفش دوزی می دوخت دسته هایش را
در زیر این بارش گرما
تنها در انتظار رفتن
ایستاده بر بار خویشتن
در زیر قطره های مذاب
اندرون ایستگاه انتظار
استخر بخار بود و نفس های عذاب
سوت خسته ی قطار
همچو ناله ادمی می گشت
بار چمدان این هجرت
چنان  خشکیده از تشنگی بود
که خاکسترش همان شعله خورشید بود
در زیر انعکاس تابش آفتاب
زمین شراره های مذابش را
همچو جنینی نارس دور می ریخت
ابر گرما
لهیب سوزناک می بارید دمادم
تیر برق و پیاده رو
اشفته شد از گرما
چمدانی به دست
با گام های سربی و بلند
روی زمین خمیری شده
فرو می رفت اندیشه رفتن
همچنان گرما می بارید
‌‌‌‌ شهر در سیل خورشید غرق می شد
رعشه مرگ جولانگه  جاده ها بود
سوز گرما اتشکده ی جان ها بود
سوزن بان مست رفتن  نبود
سوت اخر را  بهر گرما زده بود
کله اش داغ داغ کرده بود
ریل قطار نای رفتن نداشت
افتاب
روغن داغ در آهنش ریخته بود
در جا می زد در هر تقلا
چرخ قطار دایره اتشین  بود
اخرین سوتش شراره رفتن بود
اما آن چمدان هنوز
در دستان اماده این سفر نبود
هنوز در ظهر گرم اهواز
پرسه هایش را
بی دلیل نرفته بود
هنوز سوز گرما ریشه هایش را
خشک و ویران نکرده بود
از بارش تگرگ سرخ گون
پخته شد، اندیشه های نارس
شکسته شد، شیشه های جنون
فرصت کوچ و رفتن
ذوب شد
هیچ شد
ان چمدان قصد ماندنش شده بود
تا سوز پرسه های ظهرانه
آب کند
ذوب کند
پیله های آهنین این پروانه را
به وقت شکفتن راز گل سرخ
به وقت نوشتن آغاز پرسه در ظهر

مشاوره آنلاین و رایگان موسسه حقوقی نوران وکیل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *