نزدیک می شود
ترانه ای به رنگ مهتاب
دور می شود
شراره ای به سوی آفتاب
فراسوی کرانه ها
رقصی بر آتش و آب
دود می شود لحظه جنون
رود می شود کویر اکنون
می دانم در آن صبح آرزو
یقینی می تازد به سویم
مرگی به رنگِ محال
رویایی با عطرِ خیال
فراموشی
در پیچ و خم دشت ها فراموشی اسب سفیدی است که می تازد بر سینه روزها فراموشی میتواند دریا باشد بی خاطره و بی رنگ